سلام !×!
یادتونه تو روزنوشت گفتم میخوام برم رباتیک ؟


حالا جریانشو بشنوین

صبح ساعت 9 :
ای بابا دیرم شد اه !

سریع اماده میشم تاکسی نیست ! :(
خلاصه به هر بدبختی ای میرم وسط راه یکی از بچه ها زنگ میزنه میگه از ساعت 2 تا 5 ه کلاس !
منم دست از پا دراز تر برگشتم :(
خلاصه ساعت 2 رفتیم دیدیم در مدرسه هیچکی نیست یکی هم هست که میگه هیچکی نیست در مدرسه رو از پاشنه کندم ! کم مونده بود از دیوارم برم بالا ! حالا ساعت 2 تاکسی از کجای گیر بیارم !

میرم دربست کنم میبینم یه خانوم پیری توی ماشین نشته ! گفتم بی خیال سوار خطی شدم !
خلاصه رسیدم خونه دیدیم زنگ زدن میگن کجایی ×!

گفتم :

گفت : باید در میزدی مگه نه همه میومدن!
منم گفتم :

نمیدونم این ایده رو کی داده ولی هر کی داده نابغه بوده

!