تبليغاتX
۞ضد مدرسه+باحال۞

۞ضد مدرسه+باحال۞

مرده شور هر چی مدرسست رو ببرن

سلام اومدم خاطره ی تهرانمون رو بگم!که سال پیش رفتیم هی میگفتم مینویسیم هی میگفتم نه نمینویسیم!این عشق هم چه سیقیه ی برا ما راه انداختین؟میخواین استین برامون بالا بزنین؟!!!!خوب رد میشیم میخوایم با مکس بریم ترکیه! کی ؟۸ شهریور تا ۱۵ شهریور احتمالا یه هتلی چیزی خراب میشه!بدونین ما بودیم!ممنون از دوستان همیشگی که ما رو کمک میکننن.)البته الان من با دایل اپم اومدم اصفهان وب درست میشه ولی خوب!)!ولی خوب میرسیم به خاطره ی طهران!!!

۵ شنبه بود زنگ وسط ریاضی داشتیم من از معلممون متنفر بودم اونم همین طور!:discussion:خوشحال بودم که داریم میریم تهران به زور اجازه گرفته بودیم!ولی خوب!داشتیم می رفتیم!رسیدم خونه مکس هنوز نیومده!بود!!(البته مکس همیشه تاخیر داره :cursing:)ولی خوب باز اومد یادمه چیپس و ماست موسیر گرفته بودیم :shrewd:!ولی خوب یادمون رفت!:crying::crying1:!بعد سوار اتوبوس شدیم!غذا هم نداشتیم!دیر هم رسیده بودیم رفتیم ته ته ته ته اتوبوس!:silenced:!کنارمون هم یک زوج جون طلبه بودن که خیلی باحال بودن  رو صندلی کناریا!:angel:ما هم نشستیم دیدیم میز ممد باز نمیشه!!:angry::censored:بعد به زور باز کردیم!:ranting:بعد که باز شد بیسکویت ریخت وسط ما و روی میز!:weightlift:ما کلی خندیدم بعد ممد پی اس پیش رو در اورد باهاش فیلم دیدیم!اولای فیلم یه پسره اومد که موز میفروخت ما هم از گشنگی داشتیم می مردیم!(هنوز اولش بود!:bored:)بعد تا اومدیم به خودمون به جنبیم یه دفعه رفت بعد ما قران خریدیم!!!خلاصه عصبانی شدیم رفت پی کارش~:ranting:!(البته خانواده محترم هم هر میکرونیم ثانیه یه تماش با ما میگرفتن!:phone:خلاصه مکس هم خوابیده بود!:sleeping:بعد ما هم تشنه بودیم رفتیم اب از اتوبوس بخوریم چون هم ما هم اونا که کنارمون بودن تشنه بودیم !مکس رفت ۸ تا اب اورد!!!بعدقبل از اینکه ابها رو بخوریم در ۶ تاشون رو باز کردیم یه دفعه دیدیم ای دل غافل انگار که به این ابها ادویه زدن!بعد گزاشتیموشن اون پشت (این نکته رو گفتم تا بعدا بفهمیم چی شده!):clap:بعد مدتها یک جا توقف کرد!که بریم چیز بخریم!(ما هم این شکلی شدیم!:groupwave:)اول رفتم گلاب به روتون ! رفتم  دستشویی!به ما هم گفته بودن حواستون باشه که ندزدنتون!:ninja:ما هم که خیلی باحال بودیم!!همینجوری مواظب بودیم هر کی مشکوک بود بزنیمش!:coolgun:داشتیم نقشه میکشیدم چه شکلی بزنیم ! بعد فهمیدیم این شکلی باید بزنیم!
من==> :sniper:
:gunner: <==مکس
این شکلی استراتژی ریختیم!:boxing:بعد یه عالمه چیز خریدیم!اومدیم تو با اون بقلیهامون گرم گرفته بودیم!:gathering:خلاصه اونها قم پیاده شدن و یه پسر جونی به جاشون سوار شد!(بنده خدا نمیدونست قراره چی بلایی سرش بیاد!):twisted::twisted:خلاصه سوار شد و شروع کرد به واک من گوش کردن:walkman:ما هم همیشکلی حرف میزدیم پسره خوابش بد:sleeping:بعد ماشین یه ترمز بد زد که چی شد؟!اون ابها که گفتم گذاشتیم اونجا ها همشون ریخت!!تو چمدون یارو!!ما هم همین شکلی میخندیددیم!:lol::wow:بعد من مترو و پرتغال رو گرفتم بالا که مثلا ما به اینها میخندیم!:devil:بعد نگو یارو هم بیدار شده:scare: و همین جوری داره فحش های ناجور میده:angry:!:evil1::angry: ******:evil1:!!!****!!قبل از اینکه برسیم چون اب کف ماشین جاری شده بود و مسافرها کم بودن ما هی کم کم می رفتیم جلو که کسی نفهمه ابها کار ما بوده!!خلاصه رسیدیم به ارژانتین قرار بود پیاده بشیم بعد یه نگاهی به کف اتوبوس کردم!این شکلی شدم!:sick::sick:به مکس گفتم :قبل اتوبوس رو یادت بیار وقتی سوارش شذیم و حالا البته همش تقصیر ما نبود!ولی خوب فقط اون ابها و پوسته تخمه و پوست چیپس ها کار ما بود ولی ما نمیخواستم ها!:horse:خلاصه اون پسره هم فکر کنم همه چیزش سوخت!!:bash::bash::bash::bash::bash:

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت11:48 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

سلام منم مکس

چی کار کنم ! منم که خیلی وقته مخم تلیته

این سالار رفته مراغه افسردگی خفن گرفته

عزیز من موبایل من نوکیا    N73 هست.مخابرات مخابرات ما رو کشته.

این سالاره راست گفتی بچه مثبت عاشق شده مارو گشته.

اصلا دیگه همه چی تکراریه

وای ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی  ی ی ی ی ی ی

۱.۵ ماه تابستون رفت و ۱.۵ ماه دیگه شروع میشه.

کمک کنین بابا ۲ تا اس ام اس بدین ما یه خورده شاد بشیم.

دیگه سالار به زودی بر میگرده...

به زودی باز هم به اینجا رسیدگی میکنیم...

دیگه هیچی ...

خدا حافظ

 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت15:14 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

سلام راستش چیزی برای نوشتن ندارم!مغزم الکی مغشوشههر جا که تو مغزم میرم نوشته مشترک گرامی دسترسی به این قسمت امکان ندارد!
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت10:54 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

سلام.دوستان میدونم که از دستم خیلی دل خورین ولی خوب به خدا دیکه حسش نیست هر کاری میکنم حسش نمیاد نمیدونم من چه مرگیم شد که اصلا خودم هم نمی فهمم چه مرگیم شده!!!اصلا خواب تو کلم نیست !دیوونه شدم!!نمیدونم چم شده!این مکس هم که مرده!!خلاصه من دیوونه شدم!این دوستان هم که یاری نمیکنن خلاصه!!
+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت10:56 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Infoکپی برداری از این وبلاگ بدون ذکر منبع پیگرد دارد قانونی و غیر قانونی دارد و عواقبش بر گردن خودتان است!
http://salardevilking.persiangig.ir/other/zedemadreseh/Zedemadreseh.png