تبليغاتX
۞ضد مدرسه+باحال۞

۞ضد مدرسه+باحال۞

مرده شور هر چی مدرسست رو ببرن

سلام.دیدین چند وقتی نبودم!!علتش همین ویندوز کوفتی ماکروسافت بود خاک بر سر بیل گیتس و دارو دستش!!با این ویندوز زدنش ابروی چنیدن چند ساله ی خودشون رو بردن به ایکس پی بچسبین فکر ویستا رو تو خواب هم نکینین افیس ۲۰۰۷ هم ولش کنید اصلا همه چی رو ول کنید!!گولتون نزنن این فروشگاه های اینترنتی...!بگن با کرک ویستا!همیچین گول خوردین که!نگن با راهنمایی یه وقت بخرین ها!!خلاصه دور این یکی رو خط بکشین اصلا پشت سرتون هم نگاه نکینین همین الان سی دیش رو بشکونین بندازین دور اصلا تو کامپیوتر نزارین!!!دست بهش نزنین!!که بد میشع بزاتون!!

باز به بچه های سمپاد ! که اینقدر مدرسه دوستن! 

 


یه مدت به دلیل این ویندوز که سطل اشغال هم براش زیاده نمیتونم اپ تو دیت کنم


 مکس هم که چهلمش افتاده ۲۰ اسفند برای همین من تا اونروز ب روز نمی کنم تا لاقل وقتی مرده نفرینمون نکنه!!اینهمه با هم شوخی کردیم اخرش چی شد ؟؟!؟مکس تصادف کرد و مرد!!بخاطر همین منم اسمش رو میگم غلام محمد بود!روحش گرامی باد براش دعا کنین فاتحه هم بخوینین

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت21:54 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

حتما شما هم این رو شنیدید؟؟؟نه؟؟!؟خیل جالبه یه سری از امواج رو به مغزت میفرسته زبان یاد میگیری؟؟!ولی هدف من تبلیغ و تبلیغات نیست بلکه هدف من یه طنز سادست!!حال میگم فرض کنین شما خوابیدین!!دارین نوار یا سی دی گوش میدین!!؟؟بعد یه دفعه گیر میکنه!!بعد شما تا صبح مثلا یه متن رو یاد میگرین و یک متن هی تکرار میشه مثلا فقط hello رو بعد وقتی صبح از خواب بیدا میشن بجای سلام میگین hello !!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت21:20 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

سلام!خوبین!چه خبرا!من که خیلی خوشحالم که اومدم ایران از طرفی ناراحتم!چرا چون !مدرسه ها!؟!جاتون خالی خیلی بهم حال داد انشالله !که همتون برین!!در ضمن !!من اونجا اصلا نتونستم غذا بخورم !چون همشون ادویه داشت!و اینجاست که مکدونلد و کی اف سی و کینگ برگر رو دعا میکنین!

اونجا هر چی هم که بگی حیوون بود!از کروکودیل ! و کرگردن فیل تا !!!پرنده های منقرض شده! به زودی اطلاعات کاملش رو میزارم!

 

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت7:15 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

چه جالب!
مرد بيکاری برای سِمَتِ آبدارچی در مايکروسافت تقاضا داد. رئيس هيئت مديره مصاحبه‌ش کرد و تميز کردن زمين‌ش رو -به عنوان نمونه کار- ديد و گفت: « شما استخدام شدين، آدرس ايميل‌تون رو بدين تا فرم‌های مربوطه رو واسه‌تون بفرستم تا پر کنين و همين‌طور تاریخی که بايد کار رو شروع کنين.. »
مرد جواب داد: « اما من کامپيوتر ندارم، ايميل هم ندارم! »
رئيس هيئت مديره گفت: « متأسفم. اگه ايميل ندارين، يعني شما وجود خارجي ندارين. و کسی که وجود خارجی نداره، شغل هم نمی‌تونه داشته باشه. »
مرد در کمال نوميدی اونجا رو ترک کرد. نمی دونست با تنها 10 دلاری که در جیبش داشت چه کار کنه. تصميم گرفت به سوپرمارکتی بره و يک صندوق 10 کيلویی گوجه‌فرنگي بخره. بعد خونه به خونه گشت و گوجه‌فرنگی‌ها رو فروخت. در کمتر از دو ساعت ، تونست سرمايه‌ش رو دو برابر کنه. اين عمل رو سه بار تکرار کرد و با 60 دلار به خونه برگشت. مرد فهميد می‌تونه به اين طريق زندگی‌ش رو بگذرونه، و شروع کرد به اين که هر روز زودتر بره و ديرتر برگرده خونه. در نتيجه پولش هر روز دو يا سه برابر می‌شد. به زودی يه گاری خريد، بعد يه کاميون، و به زودی ناوگان خودش رو در خط ترانزيت (پخش محصولات) داشت ...
 
پنج سال بعد، مرد ديگه یکی از بزرگترين خرده‌فروشان امريکاست. شروع کرد تا برای آينده‌ی خانواده‌ش برنامه‌ربزی کنه ، و تصميم گرفت بيمه‌ی عمر بگيره. به يه نمايندگی بيمه زنگ زد و سرویسی رو انتخاب کرد. وقتی صحبت‌شون به نتيجه رسيد، نماينده‌ی بيمه از آدرس ايميل مرد پرسيد. مرد جواب داد: « من ايميل ندارم. »

نماينده‌ی بيمه با کنجکاوی پرسيد: «شما ايميل ندارين، ولي با اين حال تونستين يک امپراتوری در شغل خودتون به وجود بيارين. می‌تونين فکر کنين به کجاها مي‌رسيدين اگه يه ايميل هم داشتين ؟ » مرد برای مدتی فکر کرد و گفت:


 آره ! احتمالاً می‌شدم یه آبدارچی در شرکت مايکروسافت .

 
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت11:18 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

 
قضيه خيلي ساده بود . مادرم داشت همزن برقي رو كه باهاش مايه كيك رو هم زده بود ، با زبان ليس مي زد كه پدرم براي شوخي ، اونو به برق زده بود و يك جا ، تمام دندانهاي مادرم ، ريخته بود . مادرم چيزي نگفت تا شب . مادرم شب كه شد ما را از خانه بيرون برد و به هر كدام چهار سكه داد تا باهاش بريم شهر بازي 

مادر بزرگ چند وقت پيش عمرشو داد به شما . رفته بود با همسايه مون مربا بندازن كه سگ همسايه گازش گرفته بود . اون هم نامردي نكرده بود و پاي سگ رو چنان گاز گرفته بود كه سگ از حال رفته بود . يك ربع بعد ، پاپي كه به هوش اومده بود ، گردن مادربزرگ رو چنان گازي گرفته بود كه ما از آتش نشاني براي در آوردن سرش كمك گرفتيم و اونها هم مجبور شدند از باغ وحش ، مامور ويژه سگ ها رو بيارند و طي يك سري آموزش خاص به سگ بفهمونند كه سر مادربزرگ من رو از معده اش بالا بياره و به ما پس بده . پدربزرگ كه اين خبر رو شنيده بود ، به سراغ زن همسايه رفته بود و منتظر شده بود تا از خونه در بياد تا با تراكتور از روي صورتش رد بشه ولي از شانس بد پدربزرگم ، اون زن يك تروريست بين المللي بوده و هنگام خروج از خانه اش با خود سه كيلو تي ان تي حمل مي كرده و الان سه هفته است كه جسد همسايه هاي سه چهار تا كوچه اينور تر و اونور تر رو دارن از زير آوار در ميارن . عموي من كه پدر و مادرش رو به خاطر اون همسايه از دست داده بود و لازم به ذكر است كه حدود شش ماه هست كه در زندانه و به بيست و نه بار اعدام محكوم شده ، براي گرفتن انتقام ، به اون محل مي ره ولي با تعدادي خانه كه خراب شده مواجه مي شه . براي اينكه كاري كرده باشه و آبي بر روي اجاق انتقامش ريخته باشد ، سي و هشت سگ رو يك جا بلعيده بوده كه با هجده شكايت از طرف صاحبان سگ ها و انجمن حمايت از حيوانات و جمعيت سبز و انواع و اقسام ان جي او ها ، حكمش هموني مي شه كه گفتم . پسر عموي بزرگترم براي فراري دادن عمويم از زندان فكر بكري به ذهنش مي رسه و در اداره زندان ها بعنوان مسوول تست كلاهك برقي كه روي سر متهمان مي گذارند ، تا با صندلي الكتريكي اعدام شوند ، استخدام مي شه . ولي الان اون هم سه ماهي مي شه كه روزي سي و هشت بار ازش برق با ولتاژ سيصد ولت رد مي كنند و به كلي هدفشو فراموش كرده و حتي ياد آوري ما هم نتيجه اي نداشته . پدر من ، نسبت به بقيه اعضاي فاميل ، محترم تر و منتطقي تربود ، مي گم بود چون متاسفانه چند ماهي مي شه كه عمرشو داده به شما . قضيه خيلي ساده بود . مادرم داشت همزن برقي رو كه باهاش مايه كيك رو هم زده بود ، با زبان ليس مي زد كه پدرم براي شوخي ، اونو به برق زده بود و يك جا ، تمام دندانهاي مادرم ، ريخته بود . مادرم چيزي نگفت تا شب . مادرم شب كه شد ما را از خانه بيرون برد و به هر كدام چهار سكه داد تا باهاش بريم شهر بازي ، وقتي ما از خانه حسابي دور شده بوديم ، انفجاري عظيم را از دور ديديم و حتي برادرم گفت كه سر بابايمان را ديده كه به هوا مي رفته ولي ما فقط خنديديم . صبح فردا متوجه شديم كه مادرم در بادمجان هاي شام ، تي ان تي گذاشته بوده و پدر از همه جا بي خبر من هم چنگالي در يكيشان فرو كرده بوده . حالا من با دو برادرم كه يكي بزرگتر و يكي كوچك تر بود ، آواره خيابان ها شده بوديم . خيلي زود برادر بزرگ ترم كه به آثار باستاني و هنري علاقه وافري داشت هم عمرشو داد به شما . يك روز كه زير مجسمه آزادي وايساده بود ، دست مجسمه كنده مي شه و با احتساب وزني حدود هفت تن ، روي سرش ميوفته . برادر كوچك ترم هم ، براي در آوردن جسد برادر بزرگ ترم به كمكش مي شتابه كه يك جايي از مجسمه آزادي كه اسمشو نمي تونم بگم ، روي سر اون مي يفته و اون هم مي ميره . الان من تنها شده ام . احساس خاصي ندارم ، براي آينده مي خواهم نقشه بكشم كه پول دار بشم . بعد زن بگيرم . بعد يك كاديلاك مدل هفتاد و دو بخرم كه باهاش برم سفر دور دنيا . الان كه دارم اين ها رو مي گم در حال سقوط از بالا پشت بام يكي از برجهاي دو قلو هستم . باد خنكي به صورتم مي خورد و هنوز هم احساس مي كنم كه خانواده خوشبختي دارم . همين 
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت13:54 توسطکیوان | 


Info

سلام.خوبین ؟چه برا؟چی کار میکنی؟من دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم که براتون میگم!

خواب از اینجا شروع شد که::::....::::

 من داشتم تو یه کوچه ای راه میرفتم یه یه گره داشتن اینور بازی میکردن یه گروه اونور منم داشتم میرفتم و فوتبال رو میدم خبلصخ یه دفعه توپ اون گروهه افتاد اینور ایا هم نامردی نکردن و توپ رو زدن به اسمون !!!بعد یه دفعه دایی یکی از ون تیمی که توپش شوت شه بود از شانس بد ما اونجا بود !همه در رفتن قفط ما موندیم منم فکر کردم که من کاری نکردم !چون واقعا هم کاری نکرده بود!ولی یه دفعه دایی اون پسره اومد من رو گرفت : گفت تو توپ رو شوت زدی گفتم نه!گفت دروغ نکو گفتم به خدا نه من زورم مگه مزض دارم.بعد به بچه گفم بگه که من نبودم ولی اون هیچی نمیگفت خاکبرسر خلاصه!دیگه ما کف کرده بودیم!که چی کار کنیم !بعد یارو گففت باید برا شما بیای خونه ی ما!!!!!!!![دایی پسره]گفتم اخه چرا !؟گفت دیگه باید بیای!گفتم اخه چرا:!گفت میخوام بازجویت کنم!گفتم نمی ام!!بعد سوار ماشینش شدیم ۳ پاچه بود بعد به نشست عقب یکی از بچه ها داشت ماشین میروند من باهاش دست به یقه شدم با پا زدم تو سرش!!بعد به بچه گفت برو شمال شهر میخوام حالش رو بگیرم !(شمال شهر اصفهان محله ی خیلی بدیه!جنوبش جنوبش خوبه)خلاصه من هم داشتم اون مردرو میزدم یه دفعه دیدم پشت چراغ قرمزیم در باز کردم پای مرده رو گرفتم چرخوندمش انداختمش تو جوب!خیلی بد بود!خودم دلم سوخت!هی میدویدم که یه دفعه رسیدم به یه موتوری گفتم سوارم میکنی گفت نه بلد نییستم یکم بعد دوباره رسیدم به همین موتوریه !بهش دوباره گفتم اونم دوباره همون جواب رو دادخلاصه منم دویدم تا رسیدم یر چهارراهمون که یه دفعه دیدم یه ماشین داره از دور میاد بعد دیدم روش نوشته :گوگل!گفتم خوبه ولی قبل از اینکه بجنبم ماشین گوگل زد زیرم و بلندم کرد!اافتادم کف خیابون!بعد از خواب بلند شدم!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت11:13 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

امروز با مکس رفتیم گیم نت یه موبایل جدید خریده بود گفتم چه را اینقدر گندست گفت مده!

این موبایل مکسه!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد 1385ساعت22:52 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Info

سلام.خوبین.چشمتون روز بد نبینه.من رفتم استخر با کی با مکس ۲ ساعت قبل از استخر هم ماکارونی خورده بودم .فکر نمیکردم اینقدر حالم بد بشه !خلاصه با این مکس رفتیم استخر اولش حالم خوب بود من و مکس بدبخت بیشتر از همه باید میرفتیم فقط برا گرم کردن ۳۰۰۰ متر .فقط!خلاصه بیست تای اول رو که رفتم حالم بد شد اون اساسی.خلاصه گذشت و من گوشه ی استخر ولو بودم .نوبت واترپلو شد تا توپ رو دیدم حالم خوب شد پریدم تو اب و بازی کردم .انصافا هم خوب بازیکردم . بعد وقتی از اب در اومدم دیدم عجب غلطی کردم .تاخونه رو همینجوری رفتم.با ناهار دومم را خوردم بعد که داشتم بازی میکردم کهیه دفعه از بازی کنار گیری کردم دیدم همه جا شده دو تا بعد یه دفعه قش کردم .خلاصه دیگه داشتم میمردم . و تا الان خواب بودم!خللاصه به قول بچه مثبت

ادم رو تمساح بگیره!

ولی جو نگیره!

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1385ساعت8:5 توسطبچه های ضد مدرسه | 


Infoکپی برداری از این وبلاگ بدون ذکر منبع پیگرد دارد قانونی و غیر قانونی دارد و عواقبش بر گردن خودتان است!
http://salardevilking.persiangig.ir/other/zedemadreseh/Zedemadreseh.png