یه زنگ ما داشتیم به اسم ازمایشگاه شیمی که معلم گرامی در این زنگ چگونگی خم کردن لوله ازمایشگاه و وزن کردن
کلا زنگ کسلی بود!
جالبیش این بود که این معلم پیر ما خیلی گیر بود به این درس!خلاصه بچه ها هی گلابی میکردن و ما هی میرفتیم سر کلاس هی گلابی و ما هی میرفتیم سر کلاس
تا اینکه روز اخر برای من یه کاری پیش اودم که حتما باید میرفتم !
خلاصه به ناظم احمق گفتیم و اونم قرار شد به این بابا بگه خلاصه رفتیم سر کلاس ازمایشگاه و دیدم این چرا به من نمیگه برو؟!
؟بعد صبر کردین دیدیم ای بابا این هیچی حالیش نیست!هی دستمیگفرتم اقا ما کار داریم اقا فلانه اقا بهمانه خلاصه این یارو 1 هزارم ثانیه منو قبل زنگ از بند رها کرد! همون موقع زنگ خورد! اخه من چی کار کنم با این معلم؟!؟
----

