حالا يه تيكه از خاطره اي مشترك رو براتوم مينويسم.
خير سرمون اولين سفر مجردي عمرمون رو با هم رفتيم تهران پيش دايي سالار(ايشون هم مجردن)
مدت اقامت 3 روز و دو شب يا 2 روز و 3 شب يادم نيست!
خلاصه بگم تا ما اومديم سوار اتوبوس بشيم(ديگه خواستيم بگيم ما هم ميتونيم) 1 ميليارد نصيحت از سلسله اشخاص متفاوت بود كه براي ما گفته ميشد ( خان اول)(خان رو درست نوشتم ؟؟؟!)
رفتيم سوار اتوبوس شديم و اخرين رديف نشستيم
سالار . من . برادر طلبه . خواهر طلبه(نامزد برادر طلبه)
به اين ترتيب نشستيم.
اوتوبوس راه افتاد ما هم از همه جا بي خبر نميدونستيم كجا واي ميسته كه يعني ميدونستيم اما نميدونستيم كي وا ميسته !
سر راه همون اول اتوبوس واستاد يكي اومد بالا موز ميفروخت . با سالار مشورت كرديم بخريم با نه ديديم گرسنه نيستيم و نخريديم
چشتون روز بد نبينه بدبختي ما از همون موقع شروع شد !
تا يارو رفت پايين و اتوبوس رفت تو دنده 1 ما از گرسنگي داشتيم ميمرديم !
فقط اومد بمون موز نشون داد رفت تا جونمون رو در بياره !
هيچي يه خورده حرف زديم گفتيم خنديديم بعدش يه فيلم نشستيم ديديم (psp) بعدش من يه چرت زدم و بيدار شدم گفتم به سالار رسيديم گفت نميدونم !
پرسيديم يارو گفت هنوز از اصفهان خارج نشديم !!!!!!!!!!! OMG !
من و سالار هيچي به رومون نياورديم.صبر كرديم و صبر كرديم هي كيلومتر كناره جاده رو نگاه ميكرديم كه با سرعت وحشتناكي (فكر كنم هر 30 دقيقه 1 كيلومتر ) ميگذشت !
ما همچنان صبر كرديم
گرسنه
تشنه
هم 1 و هم 2 داشتيم !
كه وسط راه فهميديم خود اتوبوس اب داره اينقدر خوشحال شديم !
رفتم 7-8 تا اب از يارو كمك راننده گرفتم اومدم.يه سر رفتيم بالا كه همون قلپ اولو خورديم حالمون بد شد همونم تف كرديم حالمونم بدتر شد !
اون 7-8 تا اب رو هم گذاشتيم پشت اتوبوس.
رسيديم !
رسيديم !
رسيديم اما كجا ؟!
ايستگاه بين راه تا مردم يه استراحتي بكنن !
من و سالارو ميگي مثل نديد بديدا رفتيم هرچي ديديم خريديم !با 2-3 تا كيسه بسيار بزرگ پر از تنقلات !
برگشتيم تو اتوبوس حالا بود كه وارد مرحله ي بسيار حساس ميشديم
به خاطر مسائل امنيتي كه به خاطر نصايهي كه بمون گفته بودن .
گفته بودن به خاطر مسائل گلاب به روتون {دستشويي(توالت)} كه اينجا ما نياز پيدا كرده بوديم بسيار حساس و دقيق باشيم !
ما هم مثل جيمز باند رفتيم WC رو پيدا كنيم بعد از پرسشهاي فراوان بلاخره پيدا شد و ما يكي يكي رفتيم به داخل در هنگامي كه يكي داخل بود اون يكي بايد كشيك ميداد و مواظب بود كه براي اون يكي مشكل يا خودتون بهتر ميدونيد ديگه پيش نياد !
بعد از اون بدبختي سوار اتوبوس شديم و راه افتاديم !
ناگفته نمونه كه پيدا كردن اتوبوس خودش به اندازه ي يك خان سخت بود چون همه اتوبوسا شكل هم بود
خير سرمو اتوبوس رو نگاه كرديم كه يادمون نره ! تازه يه چيزم نشون كرديم اما بعدش فهميديم كه اون نشون روي همه ي اتوبوسا هست !
توي قم هم يه ايست چند ثانيه اي داشتيم كه 2 خواهر و برادر طلبه پياده بشن(خدا وكيلي ادم باحال و پايه مثل اونا كم پيدا ميشه ! ) و يك بنده خدا كه بسيار بدشانس هم بود سوار شد تا بياد تهران !
اومد جاي اون 2تا نشست و اهنگ گوش ميداد
متاسفانه اتوبوس در بين راه يه ترمز كمي محكم كرد كه عواقبش بعدا معلوم شد !
رسيديم تهران !
يعني ميشد !
وايساديم همه پياده بشن
اون يارو كه تو راه سوار شده بود و داشت اهنگ گوش ميكرد ديديم داره به زمين و زمان فحش زشت زشت ميده !
نگاش كرديم ديديم همه ي اون آب ها كه گذاشته بوديم عقب با همون ترمز دقيقا روي ساك اون مرد بدشانس ريخته بود ! بنده خدا در ساكشم باز بود !
كلا كف اتوبوسم پر اب شده بود .
من و سالار به رومون نياورديم و رفتيم !
نا گفته نمونه كه به علت بي فرهنگي ما متاسفانه همه ي اشغالها رو يه جاي اتوبوس جاسازي كرديم و اومديم البته سطل اشغال نبود وگرنه ما كه از اين كارا نميكنيم!
الان خوابم مياد ساعت 4:30 a.m هست
بقيه داستان واسه يه روز ديگه.
از اين به بعدش واقعا جالبه...
با اجازه
خوش باشيد
مكس




