تبليغاتX
۞ضد مدرسه+باحال۞ - khaterat 1

۞ضد مدرسه+باحال۞

مرده شور هر چی مدرسست رو ببرن

خداوكيلي فكر نميكنم تو دنيا خاطره پايه خنده تر از خاطرات من يا سالار وجود داشته باشه كه به مراتب خاطرات من با بدشانسيهاي فوق العاده اي كه برام پيش اومده براي طرف شنوده بسيار دلپذير و لذت بخشه و سالار با كارهايي كه به عقل هيچ انسان سالمي نميرسه انجام ميده !

حالا يه تيكه از خاطره اي مشترك رو براتوم مينويسم.

خير سرمون اولين سفر مجردي عمرمون رو با هم رفتيم تهران پيش دايي سالار(ايشون هم مجردن)

مدت اقامت 3 روز و دو شب يا 2 روز و 3 شب يادم نيست!

خلاصه بگم تا ما اومديم سوار اتوبوس بشيم(ديگه خواستيم بگيم ما هم ميتونيم) 1 ميليارد نصيحت از سلسله اشخاص متفاوت بود كه براي ما گفته ميشد ( خان اول)(خان رو درست نوشتم ؟؟؟!)

رفتيم سوار اتوبوس شديم و اخرين رديف نشستيم

سالار . من . برادر طلبه . خواهر طلبه(نامزد برادر طلبه)

به اين ترتيب نشستيم.

اوتوبوس راه افتاد ما هم از همه جا بي خبر نميدونستيم كجا واي ميسته كه يعني ميدونستيم اما نميدونستيم كي وا ميسته !

سر راه همون اول اتوبوس واستاد يكي اومد بالا موز ميفروخت . با سالار مشورت كرديم بخريم با  نه ديديم گرسنه نيستيم و نخريديم

چشتون روز بد نبينه بدبختي ما از همون موقع شروع شد !

تا يارو رفت پايين و اتوبوس رفت تو دنده 1 ما از گرسنگي داشتيم ميمرديم !
فقط اومد بمون موز نشون داد رفت تا جونمون رو در بياره !

هيچي يه خورده حرف زديم گفتيم خنديديم بعدش يه فيلم نشستيم ديديم (psp) بعدش من يه چرت زدم و بيدار شدم گفتم به سالار رسيديم گفت نميدونم !

پرسيديم يارو گفت هنوز از اصفهان خارج نشديم !!!!!!!!!!! OMG !

من و سالار هيچي به رومون نياورديم.صبر كرديم و صبر كرديم هي كيلومتر كناره جاده رو نگاه ميكرديم كه با سرعت وحشتناكي (فكر كنم هر 30 دقيقه 1 كيلومتر ) ميگذشت !

ما همچنان صبر كرديم

گرسنه

تشنه

هم 1 و هم 2 داشتيم !

كه وسط راه فهميديم خود اتوبوس اب داره اينقدر خوشحال شديم !

رفتم 7-8 تا اب از يارو كمك راننده گرفتم اومدم.يه سر رفتيم بالا كه همون قلپ اولو خورديم حالمون بد شد همونم تف كرديم حالمونم بدتر شد !

اون 7-8 تا اب رو هم گذاشتيم پشت اتوبوس.

رسيديم !

رسيديم !

رسيديم اما كجا ؟!

ايستگاه بين راه تا مردم يه استراحتي بكنن !

من و سالارو ميگي مثل نديد بديدا رفتيم هرچي ديديم خريديم !با 2-3 تا كيسه بسيار بزرگ پر از تنقلات !

برگشتيم تو اتوبوس حالا بود كه وارد مرحله ي بسيار حساس ميشديم

به خاطر مسائل امنيتي كه به خاطر نصايهي كه بمون گفته بودن .

گفته بودن به خاطر مسائل گلاب به روتون {دستشويي(توالت)} كه اينجا ما نياز پيدا كرده بوديم بسيار حساس و دقيق باشيم !

ما هم مثل جيمز باند رفتيم WC رو پيدا كنيم بعد از پرسشهاي فراوان بلاخره پيدا شد و ما يكي يكي رفتيم به داخل در هنگامي كه يكي داخل بود اون يكي بايد كشيك ميداد و مواظب بود كه براي اون يكي مشكل يا خودتون بهتر ميدونيد ديگه پيش نياد !
بعد از اون بدبختي سوار اتوبوس شديم و راه افتاديم !

ناگفته نمونه كه پيدا كردن اتوبوس خودش به اندازه ي يك خان سخت بود چون همه اتوبوسا شكل هم بود

خير سرمو اتوبوس رو نگاه كرديم كه يادمون نره ! تازه يه چيزم نشون كرديم اما بعدش فهميديم كه اون نشون روي همه ي اتوبوسا هست !

توي قم هم يه ايست چند ثانيه اي داشتيم كه 2 خواهر و برادر طلبه پياده بشن(خدا وكيلي ادم باحال و پايه مثل اونا كم پيدا ميشه ! ) و يك بنده خدا كه بسيار بدشانس هم بود سوار شد تا بياد تهران !

اومد جاي اون 2تا نشست و اهنگ گوش ميداد

متاسفانه اتوبوس در بين راه يه ترمز كمي محكم كرد كه عواقبش بعدا معلوم شد !

رسيديم تهران !

يعني ميشد !

وايساديم همه پياده بشن

اون يارو كه تو راه سوار شده بود و داشت اهنگ گوش ميكرد ديديم داره به زمين و زمان فحش زشت زشت ميده !

نگاش كرديم ديديم همه ي اون آب ها كه گذاشته بوديم عقب با همون ترمز دقيقا روي ساك اون مرد بدشانس ريخته بود ! بنده خدا در ساكشم باز بود !

كلا كف اتوبوسم پر اب شده بود .

من و سالار به رومون نياورديم و رفتيم !

نا گفته نمونه كه به علت بي فرهنگي ما متاسفانه همه ي اشغالها رو يه جاي اتوبوس جاسازي كرديم و اومديم البته سطل اشغال نبود وگرنه ما كه از اين كارا نميكنيم!

الان خوابم مياد ساعت 4:30 a.m هست

بقيه داستان واسه يه روز ديگه.

از اين به بعدش واقعا جالبه...

با اجازه

خوش باشيد

مكس

+ نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 4:33 توسط بچه های ضد مدرسه | 


Infoکپی برداری از این وبلاگ بدون ذکر منبع پیگرد دارد قانونی و غیر قانونی دارد و عواقبش بر گردن خودتان است!
http://salardevilking.persiangig.ir/other/zedemadreseh/Zedemadreseh.png