این چند روز !
فقط سره زنگه ادبیات یه اتفاق باحال افتاد ! که اونم این شکلی بود ...
بجث سر این بود که نمیدونم اگه به خدا اعتماد کنی نمیدونم نهنگ نمیخوردت و اینا (شعر مولوی گوش نمیدادم فقط همین حدوداش رو یادمه !)
معلم هم که دیگه وقت رو غنیمت شمرده بود شروع کرده بود به شعر بافتن که فلانه شما بی دینا شما بی خدا ها ! من فلانم این تسبیح رو ببین پلاستیکه ولی مرده شفا داده و ...
بقل دستی : این داره شعر میگه
من : آره چشمه ی شعرشون تازه راه افتاده !
معلم که همه داشتن داد میزدن از شانس من فقط ما رو میبینه و میگه پاشو بیا اینجا!
میرم پا تخته :
گفت : داشتی چی میگفتی ؟
من : اقا هیچی داشتیم میگفتیم که نهنگ آدم نمی خوره !
معلم : از اون موقع تا حالا همین رو میگفتی؟
من : نه اقا میگفتیم کوسه میخوره :))
معلم : حتما باید دراز کنم یکی رو کفه کلاس تا ساکت شین ؟! کم آورده بود دیگه :))
من نمیدونم منو میخواست بزنه ؟! :)) چه فکری کرده بود جدا !
سلام.به وبلاگ ضد مدرسه خوش امدید .این وبلاگ هر روز تقریبا روز میشه و هرروز بهش سر بزنین.