بعد مدتها مكس مياد دوباره D:
ما امديم !
سالار هم رفت مكه ! حالا برگشت ميتونين بش بگيد حاج سالار !
من نميدونم اين سالار نماز هم بلد نيست بخونه واسه چي رفت خدا ميدونه !(سوءتفاهم نشه من نيت نماز خوندن رو بلدم.البته فكر كنم)
بله سالار رفت ما مونديم و اينجايي رو كه سالار به صورت يك ... در اورده !(بعدا ميگم)
بله يكي از دوستان سالار كه خدا بگم چيكار نكنه اين سالار رو يه حرف خوبي زده بودند (جهت ياد اوري : كوه صفه)
كه اين نيز بگذرد!
اين نيز بگذرد قضيه داره
منتها الان چون خوابم مياد دارم هزيون ميگم !
ساعت 1:30 نصف شب هم كه اس ام اس مياد ! (مردم خواب ندارن)
اما در اينجا ميپر دازيم به اين مطلب (اس ام اس اومد) كه ميدونيد كه من ميدونم كه شما هم ميدونيد كه سالار ميدونه كه من ميدونم (اس ام اس)خلاصه داشتم ميگفتم اون روز رفتيم كوه !
كه ...(كچل شديم "اس ام اس) اره تو راه برگشت يه تاكسي بي پدر ما هم از همجا بي خبر گرفتيم سوار شديم !(خودتون ميتونيد حدس بزنيد)
هي ميگفت قابل نداره(نكته:هرگاه تاكسي گفت قابل نداره يه چيزي بندازيد جلوش و هرچه سريعتر محل را ترك كنيد)گفتيم چاكره اقا(اس ام اس)گفت مخلصيم داداش گفتيم نوكريم گفت 4000 تومان رد كن ياد وگرنه همينجا سرويست ميكنم !
ما چپ و راست و نگاه كرديم كه يهو يكي از بچه هارو ديديم گفت مياي كافي شاپ منم گفتم اره!
رفتيم كافه گلاسه خورديم كه يهو راننده تاكسي اومد كنارمون گفت ببينم كه من حرفشو قطع كردم گفتم دوست عزيز برات تاكسي گرفتم !
كلي خوشحال شد و (اس ام اس) رفت سوار شد و منم يه چشمك به راننده تاكسي زدم و تا اومد برگردم يه غول بي شاخ و دم (اس ام اس) ديدم به يكي گفتن اين كيه !
گفت شپژچ ( همه ي حروف ساكن هستند) !
گفتم به من چه و رفتم خونه !
به علت اينكه ديگه دستم با مغزم همكاري نميكنه ادامه ي داستان رو بعدا مينويسم !
تا بعد (اين داستان فقط يك داستانه كه حاصل يك مغز خسته ي خوابالود هست)
خودتون ميبخشيد
سلام.به وبلاگ ضد مدرسه خوش امدید .این وبلاگ هر روز تقریبا روز میشه و هرروز بهش سر بزنین.